آه
هی نگاهت که کردم، هی نگاهم که کردی
جسم من مثل یخ شد، رنگ تو روبه زردی
زندگی میگذشت و دل پر از حسرت تو
تو لبانت به گرمی، دستهایت به سردی
من که آیینه بودم، پاک و بی کینه بودم
من که در دار دنیا، نه ملالی نه دردی
آی ماهی نمی شد، گاه گاهی نمیشد،
مثل باران بباری، مثل بوران بگردی؟
روزگارم سرت را، آه من دامنت را
تا ببینی چه دیدم، تا ببینی چه کردی،
آخر قصه عشق است، آخر قصه ننگ است
آخر قصه رنگ است، آخرش لاجوردی
فاصله
قل اعوذ بک من وسوسه چشم ترش
بک من شر دو ابروی به جان نیشترش
الذی در دل من ولوله می اندازد
آنکه بین من و تو فاصله می اندازد
چشمهایش که خداوند دل و احساسند
که در این واقعه وسواس صدور الناسند
هرکه در وسوسه چشم ترش گم شده است
خوشه چین بغلی خوشه گندم شده است
این چه سری است که در چشم تو پنهان شده است؟
این چه رازی است که در سینه تو گم شده است؟
به خداوند قسم هرکه در این مسئله ماند
بی تو رسوای طربخانه مردم شده است
آی مردم که به حیرانی ما می خندید
بازگردید در این بادیه ره گم شده است
قل اعوذ بک من وسوسه چشم ترش
بک من شر دو ابروی به جان نیشترش
الذی در دل من ولوله می اندازد
آنکه بین من و تو فاصله می اندازد
چشم های من و چشمان تو حیران هم اند
چار سرگشته درین دشت پریشان هم اند
چار هندو که درین دیر مسلمان شده اند
چارهندو که درین دیر مسلمان هم اند
چار مجنون که به لیلا صفتی می نگرند
چار لیلا که چنان قیس غزلخوان هم اند
می کشد هر طرفی خواست دو چشمت مارا
چشمهای من و چشمان تو حیران هم اند
قل اعوذ بک من وسوسه چشم ترش
بک من شر دو ابروی به جان نیشترش
الذی در دل من ولوله می اندازد
آنکه بین من و تو فاصله می اندازد
گنجشکک اشی مشی
گنجشک حوض نقاشی داره بازم پرمیزنه
با بالهای خاکستریش این در و اون در میزنه
قصه حوض نقاشی، گنجشکک اشی مشی
مثل دل تنگ منه که داره پرپر میزنه
گنجشکک قصه ما کوچیکه اما می دونی؟
از اون دورا وقتی میاد مثل کبوتر میزنه
دلش می خواد ماهی باشه تو حوض ما شنا کنه
برا همین ماهی یه بار به ماهیا سر میزنه
گنجشکک اشی مشی، هی لب بوم ما نشین
اینجا بارون وقتی میاد سنگین و جرجر میزنه
اینجا هوا آفتابی نیست، اینجا زمین پر از غمه
اینجا صدای رعد و برقا هم بلندتر میزنه
شیراز(زمستان 1380)
دو بیت
با من انگار هوای گل و شبنم داری
پشت چشمان پر از سادگیت غم داری
بعد از آن ناز که در چشم دمادم داری
آنچه خوبان همه دارند تو با هم داری
رباعی
حرفم که تمام شد و بغضم که شکست
چیزی که نباید به حقیقت پیوست
از گونه من به روی پیراهن تو
یک قطره اشک، آمد، افتاد، شکست
باران
نم نم باران است
آسمان چارقدی دارد رنگ پر غو
جنسش از پارچه نرم حریر
پولک از روی سرش میریزد
مردی از جنس صدای باران
های و هویش پر پرواز خیال
چشم هایش پر آب
کوچه ها را با اشک غمش می شوید
آسمان مینالد
مورها زیر زمین منتظر رفتن باران هستند
قمریا ی لب بوم هم از اینجا رفتند
کودکی بازیگوش
طرف لانه آنها سنگی انداخت
سنگها دلشان از سنگ است
هرچه زیباییست در شهرک تنهایی ما میشکنند
شیشه را می شکنند
عشق را می شکنند
اشک را
تنهایی را می شکنند
لانه کوچک یک قمری را می شکنند
سنگ را می شکنند
آسمان می نالد
مورها زیر زمین منتظر رفتن باران هستند
کرمی اینجا سر از خاک برون می آرد
و تن نازک خود را با چشمان هوسباره باران می آمیزد
همه اینجا تنها
اما
آسمان تنها نیست
همنشینی دارد
نام او باران است
عشق از چشم ترش میبارد
اسب ایلیاتی
اسب ایلیاتی
می جویمت، می بویمت، میبوسمت باز در التهاب خاطراتی لاابالی
در برگ برگ دفتر شعری خیالی، بر سنگفرش کوچه های این حوالی
اینجا من از تنهایی خود در هراسم در بین این مردم که احساسی ندارند
در بین این مردم که از هم می گریزند، مستند مست هیچ مست بیخیالی
من سالها از خود گریزان بودم اما، امروز مست یک نگاه تازه هستم
درگیر احساسی که با من همزبان است، درگیر یک عشق نجیب احتمالی
امروز دلتنگم برای بچگی هام با قصه های ساده و شیرین بیبی
تق تق به روی دار میکوبید مادر، بر سینه گل های رنگارنگ قالی
مادر که گل میبافت بر گیسوی قالی، نقش دوتا اسب سیاه ایلیاتی
با خامه های رنگی ابریشمینش، دوتا کرم، لاکی، دوتا هم پرتقالی
مادر کنار دار قالی قصه می گفت، من سر به روی زانوی او می نهادم
او خاطراتش را گره میزد به تندی، من محو این تصویر شیرین خیالی
لالا لالا لالای مادر توی گوشم، مادر صدایش مثل گلها مهربان بود
یال سیاه اسب را آرام می بافت، دوتا کرم حالا دوتا مشکی زغالی
نظرات ()
